یه آدم برفیه تنهاکه پر از خواب بهاره
منتظر مونده که فردا واسش آفتاب و بیاره
میدونه دنیا دو روزه نمیخواد دلش بسوزه
همه ی خاطره هاشو ، گوشه ی کلاش میدوزه
باد بازیگوش ولگردی که شب تا صبح بیداره
چشمای اون و میدوزده و کلاش و بر میداره
میگه:[ این آدم بدفی که فقط یه کپه برفه !
رویای آفتاب و گرمای بهاری ام که حرفه !
مگه میشه زیر آفتاب بهار زنده بمونه
آخه شعله های خورشید نفساشو میسوزونه]
دل آدمک از این زخم زبونا نمی گیره
میدونه هر آدمی، هر کسی یک روزی میمیره
می گه : فردا که بشه میرم از این جا رو به دریا
یه رود کوچیک میشم، میرم ، میرم تا ته دنیا
*
فردا خورشید اومد و جا مونده بود یه کت رو برفا
آدمک رفته بود از نهر خیالش رو به دریا ...
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 21:14  توسط محمد
|
اگر سلام مرا، باد انتقال نداد
هراس دیر رسیدن به او مجال نداد!
و این نشانی دنیا! درست امده ام؟
کسی نبود و جوابی به این سوال نداد
جدا شدم ز مدارم و هیچ جاذبه ای
مرا از این شب منفور انتقال نداد
نمی شود که به پاییز رفت و ویران شد
و بر خیانت خورشید احتمال نداد
*
اهای عاشق رقاصگان کشمیری!
شراب خانگی ات تازه بود، حال نداد
+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 14:51  توسط محمد
|
از چای دم کشیده ی عزلت که بگذرم
خود را به قله های مه الود می برم
میخواهم از سقوط لبالب...که ناگهان
ازخواب لحظه های مه الود می پرم
باید رها شوم نه از این روزهای تلخ
از چار طاق خسته و متروک پیکرم
ته می کشند،مثل من و روزهای من
پکهای گر گرفته ی قلیان مادرم
*
از روی بند یاد تو را جمع می کنم
باران گرفته در شب تاریک بندرم
تا رختهای حوصله ام را اتو کنم
از یاد برده ام که به یادت بیاورم.
*
ای مرغ عشق خسته ی بی اشیان نمیر!
فردا برای بی کسی ات جفت می خرم.
+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 19:22  توسط محمد
|
دیوانه نور عاطفه غربال می کند
خورشید را درون خودش چال می کند
از پیچ رادیو به جهان گوش میدهد
اخبار روز را همه دنبال می کند
اما هنوز اول یک نام کهنه را
بر روی بازوان دلش خال می کند
تصنیف ((کاروان)) وسپس چند قطره اشک
دیوانه با صدای بنان حال میکند
*
دیوانه مرده است و ماشین شهردار
دیوانه را بدون کفن چال می کند
+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 19:1  توسط محمد
|
یا از نگاه پنجره دزدیده بودمت
یا از درخت فا صله ها چیده بودمت
ای اتفاق ساده ی بی ابتدا!هنوز:
یادم نیامده است کجا دیده بودمت
مه بود و برف از سر دنیا گذشته بود
لای هزار حادثه پیچیده بودمت
بی جسم،در حوالی تشویش،خلاء
در خلسه های فاصله،بوسیده بودمت
دریا نمی شدی که فقط سر کشی کنی
عمری اگر مدام نباریده بودمت
ترکت نمی کنم، ولی ای عشق نا خلف!
ای کاش هیچ وقت نزا ییده بودمت.
+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 18:0  توسط محمد
|
باران تمام پنجره ها را بخار کرد
بغضی نگاه مه زده ام را مهار کرد
با قایق از کنارپریشانی ام گذشت
مردی که سالهای مرا بی قرار کرد
مرداب مانده بود و من و ان کلاغ پیر
بر شاخه های سوخته هی قار قار کرد!
دارد شبیه خانه ارواح می شود
از این اتاق جن زده باید فرار کرد....
+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 17:40  توسط محمد
|
تا روی دریا قایقی دیگر بیندازم
دیگر نباید هیچ جا لنگر بیندازم
از این دگر دیسی که هی تکرار میگردد
جان می کنم تا پوستی دیگر بیندازم
هر بی سر و پایی به این متروکه می اید
باید به روزن های قلبم در بیندازم
یک رج!؟دو رج!؟ صد رج برایت عشق می بافم
باید همین فردا کلافی سر بیندازم
چنگال تیز گربه را دیگر نمیبینم
تا مثل گنجشکان زخمی پر بیندازم
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 19:8  توسط محمد
|